Thursday, October 27, 2005

شیخ اسحق ، شیخ ابراهیم و دیگران

دوستی نظری داده بود که با خواندنش  ، بیاد داستانی افتادم  که بارها در منــــــــابر و مجالس مختلف ،علی الخصوص در شبهائی اینچنین احلی من العسل ، از مرحوم پدر شنیـــــــــــــده بودم . نقلش خالیاز لطف نیست . مرادم از نقل ، مفاهیم است ، به شرح و تخلیص و نامها و تواریخ و... ، زیاد توجه نکنید . مرحوم پدرم ، که روحش قرین آرامش باد ، نقل میکرد :در زمانهای دور ، شیخی بود مراد مریدان و معتمد شهر ، با جبینی پینه بسته از عبادت ، بنام شیــــــــخ ابراهیم . تقوا و پاکدامنی اش آنچنان شهره شهر گردید که جوانی ، قبل از عزیمت به بیــــــــــــــــت الله ، همسرش را نزد شیخ ، برسم امانت ، سپرد  تا در طول سفر حج ، زن جوان ، از گزنــــد بلایای آن عهد وروزگار مصون بماند . شیخ ابراهیم ، امانت را به اندرونی فرستاد و جوان نیـــــــــــز با خاطری آسوده عازم حج گردید .روزی شیخ ، برای وضو ساختن بحیاط منزل آمد در حین وضو چشمش بصورت زیبای آنـــــــــــــــــزن خطورنمود و شیخ ابراهیــم ، مفتی پر آوازه و متقی ، با یک نگاه شیدا شد . روزها با خود کلنــــــــــــــــــــــــجاررفت تا سر انجام زمانی بخود آمد و نفسش را خطاب کرد ، چه می کنی ، شیـــــــــــــــــــــــــــخ ابراهیم .با همین یک نهیب وجدان ، زن و فرزند و خانه و زندگی و امانت و عیره را رها نــــــــــــموده ، سر به بیابانگذاشت ، بقصد یافتن و دیدن و طلب هدایت از استادش در شهری دور . استــــــــــــاد را یافت اما او را نیز یارای پاسخ گوئی و ارشاد نبود . بناچار ، استاد نشانی استادش را بشیــــــــــخ ابراهیم داد . در شهریدورتر ، مردی بزرگتر بنام شیخ اسحق .شیخ ابراهیم راهی دیار شیخ اسحق شد تا از وی در این مشکل استـــــــــــــمداد و یاری و ارشاد جوید .پرسان پرسان ، زمین های زیادی را در زمانهایی طولانی در نوردیــــــــــــــــــــــــد تا سرانجام بشهر شیخاسحق قدم نهاد . از هــــــــــــــــــــــــــــــــر کس در آن شهر سراغ منزل شیخ اسحق را  گرفت ، پاسخش طعنه ای بود و زهر خندی ، که تو را با منــــــــــــــــــــــــــــــــزل آن بد کار چکار . آن مطرب خمار لواط کار .اعجاب و حیرتی غریب شیخ ابراهیم را فرا گرفت . او استاد استاد من است بدکار نیـــــــــــــــــــــــــست ،این نجوای شیــــــــــــــخ بود با خودش . تا اینکه سرانجام با الحاح سائل و اکراه مسئولین ، نشانی منزلشیخ اسحق را یافت و حرکت کرد . بنزدیک منزل که رسیـــــــــــــــــــــــــــد ، دید ظاهر خانه بخانه بدکارانمی ماند . اما دل بدریا زد و دست بکوبه در . صدائی از پشت در بستــــــــــــــــــــــــــــــه گفت : دررا بروی شیخ ابراهیم باز کنید ، از راه دوری آمده . یاللعجب ، این کیـــــــــست که از پشت در بسته خبر می دهد ، وارد منزل شد ، شیخی آبله روی را دید با نوجوانی زیبــــــــــــــا در کنارش وجامی پر از می  در دستش یک تار سالم ، کنار دستش و یک تار شکسته هم ، کنار درب منزل . تعجب شیـــــــــــــــــــــــــخ ابراهیماز دیدن این مناظر صد چندان گردید .شیخ اسحق اما ، از مافی الضمیر او ،انگار با خبر بود ، گفت : ها ، تعجب می کنی ، نه ؟ این تـــــــار که می بینی آماده شکستن است و بسرنوشت آن تار شکسته کنار درب دچار خواهد شــــــــــــــــــــــــــد ، حاصل دست یکنفر تار ساز است که در شهر ماست و روزی یک تــــــــــــــــــــــــــــــار می سازد . من اینیک تار را ازو می خرم تا روزی عائله اش  فراهم گردد و آنرا می شکنم که بدست نـــــــــــــــا اهل نیوفتد .این نوجوان زیبا فرزنـــــــد من آبـــــــــــــــله رو و زشت صورت است ، بشهادت همسرم . مگر « و یصورکمفی الارحام کیف یشاء » را نخوانــده ای . همسرش نیز بر این حقیقت گواهی داد که این نوجوان ، فرزندشیخ اسحق است .و اما این جام می که در دستم می بینی ، محتوی آب است . من آب را ، در جام شـــــــــراب می خورم که مردم ، مرا شیخ و معتمد شهر نپندارند و همسر نزد من بامانت نگذارند ، تا با یـــــــــــــــک نگاه شیدا گشته ، آواره کوه و بیابان شوم ، از برای یافتن اسباب نجات .آری دوستان عزیز نه بظواهر افراد می شود در بواطنـــــــــــــــــــــــــــــــــشان قضاوت کرد  و نه هیچکس را بواسطه آن ظواهر از خود پست تر و دون مایه تر فرض نمود . یاحق